گریز از
آشیانه
کنار
خیابان منتظــــــــــر تاکســــی بودم. مردی با ســـر و وضع
نامرتب در
حالی که با صدای بلند صحبت می کرد نزدیکم ایستاد.
دست او
روی گوشش بود، گویا با تلفن همـــــــــراه حرف می زد.
شنیدم که
می گفت: بارها بهشان گفتم که حالم خیلـــی خوب است و
اجازه
دهید مرخص شوم، اما باور نمی کردند و بــــاز هم روزی
یک مشت
قرص آرام بخش می دادند. بالاخره امروز از آن جــــا
فرار کردم.وقتی
نگاه تعجب زده ام را دید همان دستـــــــــی را که
روی گوشش
بود به طرفم آورد و غیر منتظره با من دســــــت داد.
چــــیزی دستش
نبود. خندید و دوباره دستش را نزدیک گوشـــش
بــــــــرد.
در حال دور شدن بود که می گفت:باور کن حالم خیلی خوب ....
Fugitive
I was waiting for a taxi on the side of a street.
A disheveled man whose voice kept getting
Lauder, stood beside me. On of his hands,
Was on his ear, as if was talking to
Someone else via mobile. I heard him
Saying: "I told them many times that I am fine,
Let me go. But they didn't believe me, and
Gave me more sedative tablets. Today at last,
I escaped…"
When he saw I am looking at him,
Suddenly shake my hand with the same
Hand! There was nothing in his hand!
He laughed, and put his hand again on
His ear. When he moved away, I heard him
Again saying: "Believe me! I'm fine!"